نازك نظري داري چشمان تري داري
اي ماه بلند آيا از شب خبري داري؟
چشمان مُعلايت چون نرگس مستوري
اينگونه چو من آيا بر من نظري داري؟
هرچند گرفتارم بر ماه پر از اندوه
پايان شب تارم سور و سحري داري؟
ديگر چه مسلماني ،در كفر كه دينداري؟
پيغمبر ِ بی اعجاز ، شق القمري داري؟
يوسف به تماشايت در جشن ترنج آمد
از كلبه ي احزانم آيا گذري داري؟
قحطي برسد بر من چون تشنه به دريايي
اي ريشه چه ها كردي ،ساقه تبري داري؟
بيدل به غزل گفتن در فكر تو ویران شد
امشب كه تمام آمد وقت دگري داري؟
برچسب: وقت دگر,بگذار تا وقت دگر,
نویسنده: پرهام پاکدل
تاريخ: دوشنبه
3 آبان
1395 ساعت: 6:31